آخر چرا ?


   رم . ایتالیا                                 

                                                                11.08.2012


زمان زیادی از مبارزه ی نثار جان نمی گذرد . تقریبا نصف شب هست و بر خلاف شبهای دیگر این اشکهایم هستند که جای خواب را در چشمانم گرفته اند .

بغض آنچنان گلویم را میفشارد که درد را به شدت در گلویم حس می کنم , اما به خاطر غرور جوانیئی که دارم این بغض لعنتی حالا حالاها نمی شکند تا بلکه کمی راحتر شوم .

آرامش و سکوت مرا بیشتر به فکر فرو می برد و مرا مجبور می کند تا از خانه خارج شوم , روی پله ها مینشینم و ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت   • 

  عید قربان 

        ، عید ذبح میوه ی دل ابراهیم و ایثار سبز اسماعیل، عید بر آمدن انسانی نو از خویشتن خویش، عید رهیدگی از اسارت نفس، عید لبیک به دعوت حق بر شما مبارک.

نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت   • 

                           به امید روزی که همه ی پیامک های جهان این باشد:

” مهدی فاطمه آمد . “


بر منتظران این خبر خوش برسانید / کامشب شب قدر است همه قدر بدانید

با نور نوشتند به پیشانی خورشید / ماهی که جهان منتظـرش بود درخشید . . .

عید شعبان مبارک

نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت   • 

سلام

راستش هرچی با افکارم کلنجار میرفتم که چه مطلبی برا آپ کردن بذارم  چیزی به ذهنم نیومد

دیشب مرگ رو در نزدیکی خودم حس کردم
(دیگه بماند که چه شد)
معلوم نیست چقدر در این دنیا سهم زندگی کردن داریم
پس تا میتونید از زندگی لذت ببرید خصوصا در این دوران با ارزش و مقدس جوانی
با کمترین امکانات هم میتونید لذت ببرید
کسی نگه که من شرایطم خوب نیست
اعصابم خرابه
مشغله دارم
نمیدونم در کشورمون آزادی نیست
و غیره ...
لذت بردن میتونه یه لبخند باشه
آدم میتونه در بد ترین شرایط بهترین بشه
نمونه اش گل نیلوفر که ..............
 سخن معروف جناب دکتر شریعتی (روحش شاد) رو اینجا ضروری میبینم

زندگی را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که گذشت .

                            

                              ( کپی از وبلاگ دوستان )


نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت   • 

 

    تقدیم

 به همه ی اونائی که تو این دنیای مجازی (اینترنت) مشغول هستن و به طور ناگهانی یه سری هم به من زدن ...

 

 

 

نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت   • 

بهترين دوست من کيه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز که تو اتبوس نشسته بودم يه نگاه به گوشي موبايلم انداختم و حسابي تو فکر رفتم ؛ با خودم مي گفتم چه دنيائيه ؛ از اون سره دنيا اومديم اينور ؛ حالا ديگه نزديکترين و عزيزترين کَسمون شده گوشي موبايلمون ؛ صبح زود که از خواب پا ميشيم تا ميرسيم سر کار يه سره موزيک گوش ميديم و ساعت نهاري هم تو اينترنت ؛ از سره کارم که برميگرديم همينطور ؛ تو خونه هم صداي موزيک رو تا جائي که ممکنه ميبريم بالا و قبل از خواب هم همین برنامه ... دیگه از صدای بروبچه های کوچولو خبری نیست ...دیگه آنتنی نیست که شبا بریم رو پشت بوم تا تنظیمش کنیم ...کولری هم نیست که با آفتابه پرش کنیم ...دیگه کسی زنگ در خونه رو نمیزنه و سر باز کردن در حیاط دعوائی نیست ...کسی به کسی دیگه اعتمادی نداره ... از شبای حنا بندون و روز عروسی و شهرگشتی هم خبری نیست ...و خیلی چیزایه دیگه که میدونید و لازم به گفتنش نیست ...انجوریه رفقا ...دیگه بهترین و عزیزترین و نزدیکترین دوستم شده گوشی موبایلم ... حالا بهترین و عزیزترین و نزدیکترین دوست شما کیه ؟


نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت   • 

  درد دل یک مهاجر افغان

     با تو به درد دل می نشینم آی همسایه تا شاید آن احساس انسان دوستی و عدالت را که بنامش از قرآن آیه میگیری و به خاطرش با دنیا به مجادله برمیخیزی بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی.       

     وقتی اشغالگر بیگانه کشورم را به غارت برد، وقتی چمن زار سبز شهرم به خون پدر و صدها مثل او به لاله زاری مبدل گشت، وقتی ...

            mohammad_mazari@yahoo.com

                                      (((( بقیش رو حتما بخونید ))))

   بقیش ادامه ی مطلب ...

 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت   • 

فقط روزی یک دقیقه ...

 

mohammad_mazari@yahoo.com

فقط روزی یک دقیقه

هر روزصبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد؛

بنشينيد و فکر کنید 

يك دقيقه وقت بگذارید 

و کار کوچکی براي ارج نهادن به خود انجام دهيد. 

يك دقيقه وقت بگذارید 

و بر آن شوید كه ...

بقیش ادامه ی مطلب ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت   • 

سلام دوستان .عرض کنم نیم ساعت پیش یه پست واستون گذاشتم (داستان یک مهاجر ...) که دوستان

لطف کردن نظر دادن اما شما میتونین قسمت ۱ و ۲ این داستان رو از این ادرس

http://mohajeretanha2.blogfa.com/

بخونید تا یه موقع این وبلاگ اصلیه فیلتر نشه . 

منتظرم .تشکر از همتون .


داستان یک مهاجر ...

 

"اردوگاه سفيد سنگ " شنبه ۱۳۷۸/۶/۶

نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت   • 

حرف دل ...

 

بهترین چیز برای یه تازه کار اینه که نظرات شما رو بخونه... منتظرم تشکر .

 

نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت   • 

من مهاجرم...

 

mohammad_mazari@yahoo.com 

  شاید این تلخترین خداحافظیه عمرم باشد ... mohammad_mazari@yaoo.com

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت  

تلاش دو مهاجر برای عبور از موانع (یونان ـ پاترا) جاسازی در کامیون و رسیدن به ایتالیا

mohammad_mazari@yahoo.com 

نظر شما درباره دولت یونان و رفتار شان با مهاجرین چیست ؟؟ ا

 

باقی تصاویر در ادامه مطلب رو حتما ببینید ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت   • 

حکایت کوتاه اما زیبا ...

حکایت خدا و گنجشك

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: ...
 
بقیش ادامه مطلب ...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت   • 

آيا زندگی در غربت مرگ تدريجی نيست؟

)زيميرو اسکاری)

حكايت غريبي است، خودشان هم نمي‌دانند به كدام سرزمين تعلق دارند،در وطن دوم به زادگاهشان مي‌بالند، نسبت به سرمايه‌هاي ملي، فرهنگي و تاريخي خود احساس غرور مي‌كنند،هموطنانشان را به چشم يك آشناي ديرين مي‌بينند و ....  هنگامي كه در زادگاه اصلي خود هستند، از همه چيز ايراد مي‌گيرند، از نگاه آنان هيچ چيز در جاي خود قرار ندارد،امكاناتي نيست و ... بحران هويت ، قصه ناتمام همه مهاجراني است كه با دليل و يا بي‌دليل، موجه و يا غيرموجه، از وطن خود مهاجرت كرده،وطن دومي را براي ...  

mohammad_mazari@yahoo.com

بقیش ادامه ی مطلب ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت  

حکایت :

مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه

مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم . لباس بهتر بپوشم، قماربازي

نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم!

دوستش گفت: اينها كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن

در شان من نيست!

نوشته شده توسط Mohammad Khavari در |  لینک ثابت   •